شیخ صالح بایزید بسطامی گفت: در یکی از سالها پیش از رسیدن موسم حج قصد زیارت بیت الله نمودم، از بسطام خارج شده وارد دمشق گردیدم ؛ در غوطه ی شام وارد دهکده ای شدم و در آنجا پشته ی خاکی دیده، کودک چهار ساله ای به نظرم آمد روی آن تل نشسته و به بازی مشغول است.

با خود گفتم: بدیهی است این شخص کودک است اگر بر او سلام کنم نمی تواند پاسخ مرا بدهد و اگر سلام نکنم اخلالی به امرالهی وارد آورده ام ناچار سلام کردم. کودک سر بالا کرد فرمود: به آن خدایی که آسمان را بالا قرار داده است و زمین را فراخ ساخته هرگاه نه این بود که خدا امر به ردّ سلام فرموده جواب سلام تو را نمی دادم، زیرا تو مرا کوچک انگاشتی و به خاطر خردسالی ناچیز پنداشتی درعین حال سلام و رحمت و برکات و تحیّات و رضوان خدا بر تو باد .
سپس فرموده ی خدا را تصدیق کرده ، اظهار داشت خدا فرموده : اذا حیّیتم بتحیّه فحیّوا باحسن منها، هرگاه کسی از شما احترام گذارد و سلام کرد بهتر ازسلام او به وی پاسخ دهید این جمله را فرمود و ساکت شد. من گفتم : در پایان آن فرموده: او ردّوها، یا مانند آنرا در پاسخ بگویید. فرمود: آری این جمله متوجّه به عمل توست که تقصیر کرده اید.

بایزید گوید دانستم او کودک نیست، بلکه او از کسانی است از پیشگاه خدا تأیید شده است به همین مناسبت معروض داشتم: ای آقای من هرگاه از خدای آمرزش بخواهم و به درگاه او توبه کنم، توبه ی من پذیرفته است؟ دیدگان مبارکش اشک آلود شد و فرمود:«وهوالّذی یقبل التّوبه عن عباده و یعفو عن السیّئات و یعلم ما تفعلون»، او خدایی است که توبه ی بندگان خود را می پذیرد و از بزهکاری های آنها چشم می پوشد و از آنچه انجام می دهند باخبر می گردد.


سپس فرمود ای بایزید خوش آمدی چه پیش آمد که از بسطام به شام آمدی؟ عرض کردم: ای آقای من آهنگ زیارت بیت دارم.


فرمود کدام بیت؟

گفتم: آهنگ زیارت بیت الله دارم.

فرمود: نیکو آهنگی است و ساکت شد سپس سر بالا کرده فرمود: ای بایزید آیا صاحب خانه را شناخته ای ؟

من از اشاره ی او فهمیدم مقصودش چیست، عرض کردم: نه.

فرمود:آیا دیده ای کسی آهنگ خانه ای نماید که صاحب آنرا نمی شناسد؟ جواب دادم: نه، و افزودم اینک به شهر خود باز می گردم تا صاحب خانه را بشناسم. فرمود : اختیار با توست.


از آن بزرگوار خداحافظی کرده، بلافاصله به بسطام عزیمت نمودم و خلوتی اختیار کرده به ریاضت نشستم تا خدا را شناختم. پس از این از بسطام بیرون رفته تا به شام و غوطه رسیدم و وارد همان دهکده سال قبل شدم، کنار همان تلّ خاک و کودک سال گذشته را به همان حال که سال گذشته دیده بودم ملاقات کردم به وی سلام کرده و مرحبا گفته و از سال قبل بهتر پاسخ داد.حضورش نشسته با من سخن می گفت و چنان مجذوب کلـمات خدا و آیـات او بـودم که بیش از جـواب نـیروی سخن گفتـن در خـود احسـاس

نمی کردم.

در این موقع توجّهی کرده فرمود: ای بایزید چنان معلوم است که صاحب خانه را شناخته ای؟

عرض کردم آری ای آقای من.

فرمود: آیا به تو اجازه داد تا آهنگ خانه ی او بنمایی؟

عرض کردم چنین اجازه ای به من نداد.

در این هنگام نیز ازاشاره ی او مقصودش را فهمیدم گفتم: البتّه باز می گردم تا از او برای زیارت خانه اش اجازه بگیرم.

فرمود : مگر چنین است هر کسی را با صاحب خانه ای آشنا باشد بدون اجازه ی او وارد خانه اش بشود؟!
گفتم: چنین نیست و اینک باز می گردم تا کسب اجازه کنم.

فرمود: منوط به اختیار توست.

از او وداع کرده عزیمت بسطام نمودم . سال آتیه از بسطام حرکت کرده وارد شام و از آنجا به غوطه آمده وارد دهکده ی سال قبل شدم آن کودک را بر روی همان تل و به وضع دو سال قبل مشاهده نمودم، به وی سلام کردم. مرحبا گفت از دو سال قبل بیشتر اظهار محبّت فرمود و بیشتر از سال قبل با من سخنان دلنشینی فرمود و هیبت او بیشتر در دل من افتاد.

دراین موقع به جانب من توجّهی کرده فرمود: ای بایزید آیا صاحب خانه اجازه ی زیارت

خانه اش رابه تو داد؟
عرض کردم آری ای آقای من.

فرمود ای بیچاره ، ای هراسناک هرگاه صاحب خانه را بشناختی چه نیازی به دیدار خانه داری؟ بدیهی است آنها که همّتی عالی دارند همواره خانه را وسیله دیدار صاحب خانه قرار می دهند. شاید از این راه به دیده ی عنایتی بدیشان بنگرد و تو که اصل را شناختی چگونه به فرع پرداختی؟!


اشاره ی او را متوجه شدم دم نیاوردم، فرمود: امشب میهمان منی. و آن هنگام که حضور مبارکش بودم بین نماز ظهر و عصر بود. دعوت آن حضرت را پذیرفتم و بر روی آن تل حضور مبارکش نشستم تا هنگام نماز عصر فرارسیده. نگاهی به خورشید کرده فرمود: ببین وقت فرا رسیده. نگاهی کرده گفتم: آری ابتدای هنگام عصر است، فرمود: راست گفتی. از جا برخاست فرمود: آیا وضو داری؟ گفتم:نه. فرمود پا به پای من حرکت کن. به اندازه ی ده قدم پشت سرش حرکت کردم ، چشمم به نهری بزرگتر از فرات افتاد کنار آن نهر نشستم و من هم حسب الامر او نشستم، وضویی در کمال آراستگی گرفت و من نیز وضو گرفتم. پس از وضو نماز گزارد در این موقع قافله ای از آنجا عبور کرد، از یکی از مردم آن قافله پرسیدم: این چه نهری است؟ پاسخ داد: نهر جیحون است. ساکت شدم و نماز گزاردم.

پس از نماز فرمود: همراه من بیا بیش از بیست قدم راه نرفته بودم خود را کنار نهری بزرگتر از فرات و جیحون دیدم. فرمود: همین جا بنشین. خود تشریف برد و مرا تنها گذارد، درآن وقت عدّه ای عبور کردند. پرسیدم: این جا چه محلّی است؟ واین چه نهری است؟ گفتند: این رود نیل است و فاصله میان تو و مصر یک فرسنگ یا کمتر از یک فرسنگ، فاصله ای نشد آن جناب تشریف آورد. فرمود: برخیز تا حرکت کنیم.

باز به اندازه ی بیست قدم حرکت کرده ، در موقع غروب آفتاب به نخلستان بزرگی رسیدیم، نشستیم تا آفتاب غروب کرد، فرمود: نماز بخوان. پس از نماز به اندازه ای که لازم بود، تعقیب خواند. پس از آن کنار چشمه ی آب خوشگواری نشست و غلامی آمد طبقی همراه او بود. در میان آن طبق سه گرده ی نان جو و مقداری خرما و کاسه ای عسل بود. غلام طبق را حضور مبارکش گذارد و خود دور شد، به او دستور داد: بنشین با ما هم غذا شو. سوگند به خدا غذایی به لذیذی آن در تمام عمرم نخورده بودم.
پس از صرف شام اندک همگامی با وی کرده خود را برابر خانه ی خدا دیده، امام جماعت مشغول نماز بود. نماز خواندم. پس از فراغ از نماز مردم از مسجدالحرام خارج شدند چناچه کسی باقی نماند، در این موقع یکی از افراد را صدا زده پاسخ داده حضورش شرفیاب شد، ادای احترام کرد ،فرمود:در خانه را بگشای تا سیّد تو آنجا را زیارت کند. در را گشود وارد خانه شدم. لوازم احترامات بیت الله را عملی کردم و بیرون آمدم، سپس آن حضرت وارد شده و پس از اندکی بیرون آمده و فرمود: همانا من برای انجام کاری میروم تو تا ثلث آخر شب از محلّ خودت حرکت مکن. پس از آن با پیگیری از نشان هایی که با عدّه ای از سنگ ها
می گذاردم حرکت کن.

موقعی که سنگها و علامتها به اتمام رسید، همانجا بنشین و تا طلوع فجر در محلّ مزبور بخواب. بعد از آن برخیز و اگر من نزد تو آمدم به طوری که صلاح بدانم با تو همراهی خواهم کرد و گرنه به یاری خدا هرکجا خواستی برو.


بایزید گوید: اظهار تشکر و قدردانی کردم و آن جناب تشریف برد. من برای اینکه از احوال این بزرگوار با اطّلاع شوم از کسی که در خانه را گشوده بود، احوال او را پرسیدم.

پاسخ داد: این بزرگوار سیّد من حضرت محمد جواد (امام محمدتقی(ع)) است.

گفتم: آری، «الله اعلم حیث یجعل رسالته»، خدا داناتر است که حقایق رسالتش در چه خانواده ای قرار می دهد.


بایزید گوید: حسب الامر تا ثلث آخرشب در محلّ خودم بودم، پس از آن با تعقیب از علامتها مختصر راهی پیمودم، در پایان آنها به دهکده ای رسیدم در پشت آن قریه نشستم و خوابیدم، در هنگام طلوع فجر وضو گرفتم و نماز خواندم و تا طلوع خورشید بدون آنکه به اطراف توجّهی کنم در انتظار تشریف فرمایی آن بزرگوار بودم. چون تشریف فرما نشد حسب الامر به جانب آن دهکده حرکت کردم، معلوم شد همان دیه شهر بسطام است.


بایـزیـد گـویـد : وارد آن دهکده شدم تـا مدّتی بـه حال بی خودی بودم ، چنانچه سر از پـا
نمی شناختم.

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 25 تیر 1396    | توسط: بسطام نیوز    | طبقه بندی: بسطام، شهرستان بسطام، بایزید بسطامی،     |
نظرات()