میرزا عباس بسطامی متخلص به فروغی فرزند آقا موسی بسطامی از شاعران بزرگ قرن 13 هجری است. وی از بزرگان بسطام بود، تاریخ تولد او را 1213هجری قمری در عتبات نوشته اند.


فروغی دوران کودکی را در بسطام به سر برد و بعدا مدتی در ساری اقامت گزید، در اوایل سلطنت فتحعلی شاه قاجار به تهران عزیمت نمود و به تحصیل علوم ادبی پرداخت.

فروغی در ابتدا مسکین تخلص می کرد و بعدها بمناسبت انتساب به دربار فروغ الدوله فرزند حسنعلی میرزا شجاع السلطنه والی خراسان و کرمان به فروغی تخلص یافت.

ابتدا به مدح شاهان و شاهزادگان قاجار پرداخت و پس از آن به تصوف و عرفان متمایل شد و عزلت برگزید و باقی عمر را بیشتر در ریاضت و اعتزال و آمد و شد به مجلس عرفا گذرانید و به سرودن غزل های دل انگیز عرفانی پرداخت . فروغی به تصوف و تجرد علاقه وافر داشت و در غزلسرایی از سعدی و حافظ پیروی می کرد.

فروغی را باید از بزرگترین غزلسرایان متصوف عهد اخیر بشمار آورد، توجه او به تصوف باعث شد که غزل های دلپذیر وی با افکار بلند عارفانه همراه باشد.

در غزل های او موجی از احساس عمیق شاعرانه به چشم می خورد و این احساس نیز با بیانی بسیار روان و فصیح و جان بخش بیان شده است، که انسان با خواندن هر بیتی از آن تحت تأثیر روح بلند و بیان شیوا و پراحساس و در عین حال ساده وی قرار می گیرد.

فروغی در سال 1274 هجری قمری در 61 سالگی در تهران بدرود حیات گفت.

مردان خدا پردهٔ پندار دریدند                     یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

یک طایفه را بهر مکافات سرشتند             یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
 
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند        یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند

جمعی به در پیر خرابات خرابند                  قومی به بر شیخ مناجات مریدند

یک جمع، نکوشیده، رسیدند به مقصد       یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند

فریاد، که در رهگذر آدم خاکی                   بسی دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

همّت طلب از باطن پیران سحرخیز            زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

زنهار، مزن دست به دامان گروهی            کز حق ببریدند و به باطل گرویدند

چون خلق در آیند به بازار حقیقت              ترسم نفروشند متاعی که خریدند

کوتاه ‌نظر غافل از آن سرو بلند است          کاین جامه به اندازهٔ هرکس نبریدند

مرغان نظرباز سبک‌سیر، فروغی               از دامگه خاک بر افلاک پریدند


كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟

غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی كه من
با صد هزار دیده تماشا كنم تو را

چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یك مشاهده شیدا كنم تو را

بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را

مستانه كاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم
خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا كنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را

زیبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 9 بهمن 1393    | توسط: بسطام نیوز    |    |
نظرات()