وجود آرامگاه پرفیض و ملکوتی امام‌زاده محمد فرزند امام جعفر صادق(ع) و مقبرة بایزید بسطامی در بسطام، سبب شده بزرگانی از عرفا و پادشاهان، وصیت کنند که پس از مرگ، آنان را در جوار بایزید بسطامی، دفن کنند.


شخصیت‌های مهمی که در مجموعه تاریخی بسطام  دفن شده‌اند، می‌توان به دو دسته تقسیم کرد:
1- گروهی که مدفن آن‌ها مشخص است

الف: بایزید بسطامی

طیفور بن عیسی بن سروشان معروف به بایزید بسطامی، عارف مشهور قرن سوم، در محله موبدان بسطام، چشم به جهان گشود و این محله، منسوب به نیاکان بایزید بود. اجداد او در اصل زرتشتی و ظاهراً از طبقه موبدان و از بزرگان بسطام بودند. اولین کسی که از این خانواده به اسلام گروید سروشان جدّ بایزید بود. ابن خرقانی نوشته است «پدر سروشان، موبد نام داشت که والی و حاکم قومس و از اعاظم و اکابر عصر، پیش از فتح اسلام بود» ( دستورالجمهور، 51 )

به نوشته سهلگی، خانواده بایزید، بعدها از محله موبدان به محله «وافدان»- منسوب به اعرابیی «وافد» نام ساکن آن جا- که ظاهراً مسلمان نشین بود و بعدها «محله بویزیدان» خوانده شد، نقل مکان کردند. پدر بایزید، عیسی ظاهراً در هنگام کودکی‌ِ او درگذشته بود. از میان منابع متعدد سهلگی اشاره کوچکی به عیسی دارد که از اعتقاد عمیق او به اسلام حکایت می‌کند؛ و هجویری و عطار نیز او را از بزرگان بسطام دانسته‌اند.

ابن خرقانی نیز بر ورع و تقوای او تأکید کرده، و گفته است که عیسی پیش از چهار سالگی‌ِ بایزید درگذشته بود؛ اما مادر بایزید - که زنی دیندار و پرهیزگار بود و بایزید در حفظ حرمت او اهتمام تمام داشت - تا هنگام بزرگ‌سالی او و بازگشتش از سفر حج زنده بوده، و حکایت‌های لطیفی از چگونگی رابطه بایزید با مادرش نقل شده است؛ اما خانه‌ای که بایزید در آن متولد شده بود، در سال‌های پس از درگذشت او در تملک نزدیکانش باقی ماند. آنان به احترام شخصیت معنوی بایزید، نه تنها در آن خانه ساکن نشدند، بلکه آن را همچون مصلایی حفظ کردند و تنها در اوقات نماز به آنجا - که «بیت الابرار» نامیده می‌شد - می‌رفتند.


بایزید در کودکی به مکتب فرستاده شد و قرائت قرآن و خواندن و نوشتن را آموخت. چنین به نظر می‌رسد که او تحصیلات رسمی و مرتبی نداشته، اما این که سهلگی او را امّی شمرده است، شاید اشاره به آن دارد که وی اثر مکتوبی از خود برجای نگذاشته؛ وگرنه از حکایت‌هایی که از او نقل شده، می‌توان دریافت که او خواندن و نوشتن می‌دانسته است. همچنین گفته‌اند که وی قرآن را به تمامی از برداشته است. در هر حال، پاسخ‌هایی که با استفاده از آیات قرآنی به برخی پرسش‌ها داده است و نیز برداشت‌ها و تفسیرهای عرفانی او از برخی آیات حاکی از انس او با قرآن است.


عطار به جست‌وجوی 30 ساله او در بادیه شام اشارت دارد، اما از منابع دیگر می‌توان دریافت که وی تنها به سفر حج رفته بود و جز مواردی بیشتر عمر خود را در بسطام گذرانید و اساساً اقامت در بسطام را بر سفر ترجیح می‌داد. بایزید در بسطام بیشتر اوقات خود را در خانقاه خویش به عبادت و مراقبت و تعلیم مریدان و شاگردان می‌گذرانید و در هنگام نماز به مسجد می‌رفت و در عین حال، دیدارکنندگانی را که از راه‌های دور به دیدنش می‌آمدند، نیز می‌پذیرفت و گاه خود به استقبال کسانی که به دیدارش آمده بودند، می‌رفت (دائره‌المعارف بزرگ اسلامی، 313-321؛ دانشنامه جهان اسلام، 176- 183؛ دو فصلنامه پژوهشنامه ادیان، س 92، ش 13، 147-168)


بایزید دو برادر به نام‌های آدم و علی و نیز دو خواهر داشت که از آن میان، آدم از او بزرگ‌تر بود و بیش از همه، فرزندان و نوادگان همو بودند که تعالیم و اقوال بایزید را نشر و گسترش دادند.


بعد از فوت بایزید، عرفا و صوفیان برای تبرک و کسب فیض به زیارت او می‌آمدند گاهی نیز چند روزی در آن جا اقامت می‌کردند.

نخستین جهانگردی که از بایزید نام برده ابودلف است وی که در سال 341 یا 342 ق به بسطام سفر کرده است فقط نوشته است «ابویزید بسطامی –رحمه‌الله علیه – از این شهر بود.» (سفرنامه ابودلف، 83)

اما مقدسی (375 ق) نخستین کسی است که به آرامگاه بایزید بسطامی اشاره کرده است. در زمان وی، قبر بایزید بیرون شهر بود. وی نوشته است «رباط دهستان از خراسان به دیدنش می‌آیند نورانی است و فضیلت‌ها دارد. در فاصله یک روز راه تا بسطام، زیارتگاهی است که برخی نیز در آن مجاور شده‌اند. در بیرون شهر بسطام، گور بایزید است» (احسن التقاسیم، بخش دوم،544)


از گزارش محمد بن منور نیز این گونه فهمیده می‌شود که قبر بایزید بیرون از شهر بوده است زیرا نوشته است «چون به بسطام رسید بالایی است که آنجا تربت شیخ بایزید قدس الله روح العزیز ببینند. چون چشم شیخ بر آن تربت افتاد، بایستاد و ساعتی نیک سر در پیش افکند. پس سر آورد و گفت «هر که چیزی گم کرده است این جای آن است که با وی دهند» پس زیارت بسطام بکرد. چون به سر تربت شیخ بایزید بایستاد حسن مؤدب گفت: من در پس پشت شیخ بودم ایستاده، شیخ ساعتی به حرمت پیش تربت شیخ بایزید بایستاد سر در پیش افکنده. پس سر برآورد و گفت: «این جای پاکان است یا جای ناپاکان؟» و یک شبانه روز به بسطام مقام کرد» (اسرارالتوحید، 139/1)


زمانی که ابوسعید به بسطام رفته، سهلگی در حیات بوده و در هنگام زیارت قبر بایزید، پشت سر او حضور داشته، و این چنین، نوشته است «و از شیخ ابوسعید ابوالخیر شنیدم -در آن هنگام که بر سرِ گور بایزید با وجاهتی خاص نشسته بود و اشارت به گور او می‌کرد – که گفت این پیر گفته است: «خدای تعالی [اقدام] اولیا را نثار زمین کرده است این حاسدان چه می‌گویند؟» یعنی بدان راضی نیستند.»( دفتر روشنایی، 201)


عارفان و شخصیت‌های مهمی به زیارت بایزید بسطام رفته‌اند. افرادی مانند فاطمه ام علی، همسر احمد بن خضرویه بلخی از عرفای مشهور و ابوالحسن خرقانی که همواره به زیارت آرامگاه بایزید می‌رفت.


یاقوت حموی در قرن ششم وقتی به بسطام رفته، شهر بسطام توسعه یافته بود و قبر بایزید در مرکز شهر و در کنار بازار بوده است. وی بعد از توصیف شهر بسطام، نوشته است «رودی بزرگ در آنجا روان است. گور بایزید را در میان شهر در کنار بازار بدیدم» (ترجمه معجم البلدان، ج 1، بخش 2،)


هجویری مؤلف کشف‌المحجوب نیز بارها به آن جا رفته و گاه ماه‌ها در کنار مرقد او مجاور بوده است. (کشف‌المحجوب، 94)


مرقد بایزید تا دوره قاجار سقف و ساختمانی نداشته است. قدیم‌ترین عکسی که از مزار بایزید به دست آمده مشخص می‌کند که مریدان بنا بر رسوم دیرین هر کدام، قطعه سنگ کوچکی را بر روی قبر وی نهاده، به طوری که قبر کم‌کم زیر سنگ‌ها مخفی شده و اثری از آن باقی نمی‌ماند و جایگاه تبدیل به تل سنگی می‌شد.


ظاهراً قدیم‌ترین طرحی که از این بنا در دست است طرحی است که میرزا ابوتراب غفاری در سال 1301 ه.ق رسم کرده است و محمدحسن خان صنیع‌الدوله در اثر خود مطلع الشمس به طبع رسانده است .


اعتمادالسلطنه در توصیف مقبره بایزید و تعمیر آن نوشته است «مردم بسطام می‌گفتند قبر بایزید بقعه و بارگاه نداشته است. تا آن که چند سال قبل، مؤتمن السلطان نصرالملک، امیر تومان به سرداری اردویی از عساکر منصور به توقف اُلنگ بسطام مأمور گردید. چون او به این خطّه رسید از مال مباح خود این صفّه را عمارت کرد و صورت قبر، ظاهر ساخت»( مطلع الشمس، 81/1)


اعتمادالسلطنه در جای دیگری از کتاب خود، نوشته است «مزار بایزید در ضلع ما بین جنوب و مغرب صحنی واقع شده که بنای آن علی التخمین نزدیک مرکز شهر است و بر دور مضجع، مصطبه مربع مرتفعی بنیاد کرده‌اند که به طی چهار پنج پلّه از سمت غربی به سطح آن صعود می‌نمایند در وسط سطح مصطبه صورت قبری است و برگرد قبر محجر چوبی بسیار مختصری نهاده‌اند.» (مطلع الشمس، 69/1 )

روحی که در سال 1311 شمسی تربت بایزید را زیارت کرده نوشته است «قبر بایزید در هوای آزاد واقع است و سکویی بلند کلیه آن را احاطه دارد به طوری که در محل شنیده شد قمرالسلطنه خواهر ناصرالدین شاه، موقعی که به مشهد می‌رفته است سنگ‌های بی‌شماری را که از هندوستان و ممالک دیگر، مریدان بایزید نقاشی و خطاطی بر آن‌ها مرتسم نموده، هر یک به خیال خود سنگ مقبره جهت بایزید می‌آورده‌اند این احجار بدون ترتیب در اطراف قبر بایزید انباشته، همه این سنگ‌ها را در آن محوطه روی هم چیده و این سکوی فعلی را بر همه آن‌ها محاط می‌سازد.» ( عارف نامی، 113)آقا رضا عکاس باشی در سفر ناصرالدین شاه به بسطام، همراه وی بوده و از مجموعه، عکس‌هایی گرفته است.


بسطام نیوز :مقبره بایزید بسطامی

 مقبره بایزید بسطامی و بقعه امام‌زاده محمد در سال 1283 ق

ویژگی‌های سنگ آرامگاه بایزید بسطامی


بر روی قبر بایزید، یک سنگ مرمر قرار دارد که کلماتی از مناجات منظوم مشهور حضرت علی بن ابی‌طالب(ع) بر آن حک شده است؛ و به طوری که از مفاد نوشته سنگ مذکور، فهمیده می‌شود این سنگ متعلق به شخصی به نام قاضی ملک که احتمال می‌رود از حکام ایالت قومس بوده، باشد، ولی مشخص نیست چرا آن را بر روی قبر بایزید گذاشته‌اند. سنگ مزبور شامل چهار قسمت است: دو قطعه سنگ دایره مانند، یکی در بالا و یکی در پایین و دو قطعه سنگ مستطیل در وسط قرارگرفته است:

1- در دایره اول بعد از قسمتی از آیه 58 سوره فرقان، بر پیامبر(ص) و حضرت علی(ع) و حسنین (علیهم السلام) و حضرت زین‌العابدین (ع) درود فرستاده است:
«هوالملک الحی الذی لایموت، اللهم صل علی محمدالمصطفی وصل علی الامام علی المرتضی وصل علی الامام الحسن وصل علی الامام الحسین شهیدبکربلا وصل علی الامام زین العابدین»

2- در دایره دوم از قاضی ملک، حاکم قومس به بزرگی یاد کرده است:
حضرت الدستورالاکرم الاعلم نتیجه الوزرا العظام الاکابر الفحام غیاثا للوزرا و المغفره للوالدین محمد دیلمی المشهور به قاضی ملک تغمدالله تعالی بغفرانه و اسکنه فی فرادیس.

3- در مستطیل اول مناجات منظوم حضرت علی(ع) نوشته شده است. ابیات منقوش عبارتند از:
لَکَ الحمدُ یا ذالجودِ و المجدِ و العُلی    تبارکتَ تُعطی مَن تشاءُ و تمنعُ
الهی و خلّاقی و حِرزی و مَوئلی    الیک لَدَی الاعسار و الیُسر افزعُ

درباره این مناجات منظوم که منسوب به حضرت علی (ع) است یا خیر، پژوهشگران جسته و گریخته در خلال بحث‌هایی اظهار نظر کرده‌اند. از جمله: علامه حسن زاده آملی در خلال بحثی فرموده است: «همچنین قصیده عینیه‌ای که مناجات منظومه است و بدین مطلع است:
لک الحمد یا ذالجود و المجد و العلی      تبارکت تعطی من تشاء و تمنع

از خاقانی شروانی است و در دیوان او مذکور است، ولی در مفاتیح مرحوم حاج شیخ عباس قمی - قدس سره - (ص 129 چاپ سنگی) مناجات منظومه حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب علیهماالسلام، معرفی شده است؛ و برخی از اشعار دیوان را آن جناب به نحو تمثل به زبان آورده است و دیگران ندانسته بدو نسبت داده‌اند. (دروس هیئت و دیگر رشته‌های ریاضی، 530/2)


ولی آیت الله حسن زاده، فقط به دیوان خاقانی ارجاع داده‌اند و مشخصات دقیق سند خود را ذکر نکرده‌اند. نگارنده به دیوان خاقانی که تا کنون چند محقق، آن را جداگانه تصحیح کرده‌اند (از جمله: عبدالرسولی، سجادی، کزازی) مراجعه کرد و قصیده مزبور را نیافت.

4- در مستطیل دوم در وسط نقاشی است و در حاشیه چند بیت به شرح زیر حک شده است
ندانم چسان باز عفریت دهر             نگین سلیمان ربود از کفم
گران‌مایه دُری ز اشراف قوم              که گویی ز اشراف هم
چنان پاک گوهر که آب حیات            به پاکی او می‌دهد...
دیلمی نسبت مشهور به قاضی ملک
چو تاریخش از عقل کل یافتم    بگفتا برفت از جهان

در کتاب مآثر الآثار که اقدامات ساختمانی و تعمیرات بناهای تاریخی در زمان ناصرالدین شاه قاجار در آن ثبت شده در باره بسطام چنین نوشته شده است «نصرالله خان نصرالملک به دستور شاه در شهر بسطام، تعمیرات عمده‌ای در صحن و صّفه تربت شیخ ابویزید طیفور انجام داده است. از جمله: گویا حصاری بوده که بر گرد مقبره ساخته است. حصار مذکور در سال 1318 شمسی به دستور وزارت فرهنگ و اداره کل باستان شناسی برداشته شد و اکنون فقط یک پنجره مسقف آهنی که به همّت دو نفر از اهالی گرگان به نام‌های حسین و رحیم جرجانی در سال 1335 شمسی ساخته شد و بر روی قبر بایزید گذاشته‌اند.» (نشریه فرهنگ شهرستان شاهرود، 12؛ سلطان العارفین بایزید بسطامی، 119 )

دکتر دبیر سیاقی در تعلیقات سفرنامه ناصر خسرو، تصویر محراب مسجد جامع بسطام را مقبره بایزید معرفی کرده است که درست نیست و در چاپ 1375 ذیل همان تصویر «مقبره بایزید بسطامی» نوشته شده است.

حرمت آرامگاه امام‌زاده محمد و بایزید بسطامی در طول تاریخ سبب شد که مردم اموات خود را در جوار آنان دفن کنند یا برخی شخصیت‌ها مهمی سفارش کردند بعد از مرگ، آن‌ها را در کنار قبر بایزید دفن کنند از جمله: ابوالفتوح اسفراینی و علاءالدین محمد غوری.

ب: محمد اعظم خان افغانی که شرح حال وی در همین سایت (بسطام نیوز) درج شد

بسطام نیوز :تصویر شاهزاده افغان

تصویر شاهزاده محمد اعظم خان افغانی

پ: شیخ طیفور بن شیخ محمد بسطامی

در سمت چپ ورودی دهلیز (راهرو) اولجایتو که به مدرسه شاهرخیه منتهی می‌شود، سنگ قبری به نام شیخ طیفور از اعقاب بایزید بسطامی بر دیوار نصب شده است که نامش در پایین سنگ آمده است، سنگ دارای دو حاشیه است. در حاشیه اول، آیه الکرسی «اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلا هُوَ الْحَی الْقَیومُ لاَ تَاءْخُذُهُ سِنَه وَلاَ نَوْمٌ لَهُ مَا فِی الْسَّمَوَتِ وَمَا فِی الاَْرْضِ مَنْ ذَا الَّذِی یشْفَعُ عِنْدَهُ إِلا بِإِذْنِهِ یعْلَمُ مَا بَینَ اءَیدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یحِیطُونَ بِشَی ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلا بِمَا شَآءَ وَسِعَ کرْسِیهُ الْسَّمَوَتِ وَالاَْرْضَ وَلاَ یؤُدُهُ حِفْظُهُمَا وَ هُوَ الْعَلِی الْعَظِیمُ»

و در حاشیه دوم، اسامی دوازده امام (علیهم‌السلام) و حضرت زهرا(س) بدین گونه نوشته شده است:

«اللهم صَل علی النبی الولی و البتول و سبط العباد و الباقر و الصادق و الکاظم و الرضا و التقی و النقی و العسکری و المهدی صاحب‌الزمان صلوات الله علیهم و علیهم السلام اجمعین» این دو حاشیه متنی را در بر گرفته‌اند که بالای متن عبارت «الحکم لله» است. عبارت مزبور در چند سنگ قبر دیگر در مجموعه تاریخی بسطام آمده است که در ادامه به آن‌ها اشاره می‌شود. زیر عبارت مذکور دو بیت شعر نوشته شده است:

ناد علیا مظهر العجائب    تجده عونا لک فی النّوائب
کلّ غمٍّ و هَمٍّ سَینجَلی    بِوَلایَتِکَ یا علیّ یا علی یا علی

و در ادامه، اشعار زیر آمده است:

شیخ طیفور آن که در بسطام     یافت رفعت ز خاک مقدم شیخ
رفت زین کاخ پر فسانه دهر     شد به سر کمال محرم شیخ
دوش بودم به فکر تاریخش     یافتم سال فوتش از «دم شیخ»

وفات المرحوم شیخ طیفور بن شیخ محمد بن شیخ محمد شاه بسطامی فی تاریخ سنه...

(شاعر برای سال فوت، از حروف ابجد استفاده کرده است «دم شیخ» 954 ق می‌شود)

نویسنده «سلطان العارفین، بایزید بسطامی» نوشته است تاریخ وفات آن (شیخ طیفور) محو شده است. (سلطان العارفین، بایزید بسطامی، 140) نویسنده کتاب مزبور، کلمه «کاخ» مصراع اول بیت دوم را «خاک» نوشته که نادرست است


اعتمادالسلطنه که در سال 1300 ه.ق با ناصرالدین شاه به بسطام سفرکرده، نوشته‌های این سنگ را خوانده است وی نوشته «ظاهراً سنگ قبر یکی از نبایر بایزید باشد در حاشیه و متن لوح القاب دوازده امام (علیهم‌السلام) و آیه الکرسی و غیره نوشته شده، به علاوه عبارت، اشعاری نوشته شده» و سپس اشعار را آورده است. (مطلع الشمس، 73/1، اعتمادالسلطنه نیز کلمه «کاخ» مصراع اول بیت دوم را «خاک» نوشته که نادرست است )

سنگ مرقد
 
سنگ مرقد شیخ طیفور بن شیخ محمد بسطامی
 
ت: جنید میرزا

جنید میرزا، نوه فرهاد میرزا معتمدالدوله، فرزند پانزدهم عباس میرزای ولیعهد است. فرهاد میرزا یکی از شاهزادگان فاضل و مقتدر دودمان قاجار است. او در جمادی‌الاول 1232 ه.ق در تبریز چشم به جهان گشود و در 21 ذی‌القعده 1305 در تهران دار فانی را وداع کرد؛ و در صحن آرامگاه حضرت جواد (ع) در شهر کاظمین دفن شد.

دوست علی خان معیرالممالک در باره شرح حال فرهاد میرزا نوشته است: شاهزاده فرهاد میرزا ادیب و شاعر و اهل مطالعه و در علوم مذهبی درجه اجتهاد گرفته بود. زبان انگلیسی را نیز خوب می‌دانست. بسیار مقتدر و در عین حال، مؤدب بود و بیشتر اوقات خود را با شعرا و ظرفا می‌گذرانید. تصنیفات و تألیفات متعدد داشت که بعضی از آن‌ها به چاپ رسیده است از جمله:

1- «قمقام» در شرح زندگی سیدالشهدا و وقایع کربلا
2- «هدیه السبیل» در بیان مسافرت خود به حجاز و تشرف به کعبه
3- «زنبیل» که در مقابل «کشکول» شیخ بهایی نوشته
4- جام جم (رجال عصر ناصری، 162)

دوست علی خان معیرالممالک که در دوران کودکی و اوان جوانی، او را دیده است؛ در ادامه شرح حال وی نوشته است: او دارای کتابخانه مفصلی بود که شاید بعد از کتابخانه سلطنتی بزرگ‌ترین کتابخانه آن زمان بوده است. یک نسخه خطی نهج‌البلاغه با ترجمه از کتاب‌های فرهاد میرزا نزد نگارنده موجود است. پشت جلد آن به خط خود نوشته که کتاب را به سال 1252 ه.ق محمدشاه غازی در قریه خرقان از توابع بسطام به وی بخشیده است. در ذیل یادداشت مهر او نیز دیده می‌شود.

فرهاد میرزا از سال 1250 ق به طور ناپیوسته، نایب الایاله حکومت شهرهای مختلف ایران بوده است. از او دو پسر و سه دختر به یادگار ماندند که فرزندان پسر او عبارت‌اند از:
1- سلطان اویس میرزا
2- عبدالعلی میرزا

از عبدالعلی میرزا دو فرزند باقی ماندند که یکی به نام سلطان جنید میرزا بود و دیگری حمزه (همان، 164)


سلطان جنید میرزا در سال 1290 ق به دنیا آمد پس از فوت پدرش به معتمدالدوله ملقب گردید و مدتی حاکم همدان و استرآباد بود. (شرح حال فرهاد میرزا معتمدالدوله، 177) جنید میرزا در سال 1327 با محمدرضا رکن السلطنه، پسر پنجم ناصرالدین شاه به اروپا مسافرت کرد. (شرح رجال ایران، 236/ 6 )


دوست علی خان معیرالممالک که سال‌ها با جنید میرزا حشرونشر داشته درباره شخصیت او نوشته است: نگارنده را با سلطان جنید میرزا معتمدالدوله علاقه و انس خاص در میان بود و سال‌ها روز و شب را در مصاحبت هم می‌گذراندیم. یاری همراز و دمساز بود. سخن شیرین می‌گفت و شعر خوش می‌سرود. در ریاست وزرای وثوق الدوله به حکمرانی استرآباد مأموریت یافت و با کاردانی و حسن سیاست اوضاع مغشوش ترکمن صحرا را آرامش بخشید


سلطان جنید میرزا دو همسر به نام‌های: شاهزاده قدرت السلطنه، دختر ناصرالدین شاه و دیگری، ایران السلطنه، دختر شاهزاده ناصرالدوله فرمانفرما، داشت که از اولی دو پسر به نام‌های: امیر فرهاد و امیر ناصر باقی ماند و از همسر دومش دختری به یادگار ماند که همسر دکتر فرهاد شد


سلطان جنید میرزا گاه گاهی شعر می‌سرود. یکی از سروده‌های وی در زیر می‌آید:

چون دل ربودی ز من، جسم مرا جان بده     یک دو سه بوسی از آن حقه مرجان بده
ز گندم مصر نان برادران را ببخش                روان ز پیراهنی به پیر کنعان بده
چو ابر از هجر او ز چشم باران بریز              لآلی شاهوار به بحر عمان بده
عاقبت جمع‌ها چون که پراکندگی است       خاطر خود را بدان زلف پریشان بده
دُرد کشان ای طبیب ز درد مستحضری        اگر تویی راستگو به درد، دردمان بده
از همه بگذر چو من فقط تو ایران پرست      دین و دل و جان و مال در ره ایران بده
جنید ایرانی است به مهر او فانی است      حبّ وطن شد ز دین، صلای ایمان بده (رجال عصر ناصری، 166)

معیرالممالک در خاطرات خود نوشته است «سلطان جنید میرزا معتمدالدوله و شاهزاده لسان الحکما شمس، پدر بزرگوار آقای پروفسور شمس، در نبرد نرد، حریف سرسخت بودند. رفته‌رفته کار از ادعاهای معمولی و رجزخوانی‌ها منثور به حماسه سرایی‌های منظوم انجامید که هر روز پیش از آغاز بازی برای هم می‌خواندند و به راستی نرد باختن خصمانه این دو دوست تماشایی بود و غیرقابل وصف. برای نمونه، یک رباعی از هر کدام نوشته می‌شود:

شهزاده چرا نرد جفا می‌بازی         با فشه ز هر طرف به ما می‌تازی
در تخته ندیده‌ام حریف تو کسی     لیکن به لسان الحکما می‌بازی

از شاهزاده معتمدالدوله:

شهزاده به هر علم و عمل بینایی    تالی حکیم ابوعلی سینایی
عیبت نبود اگر به نرد و شطرنج    نزد من و اعتصام چون حلوایی

باید دانست که شاهزاده لسان الحکما استاد کحال بود و «حکیم» تخلص می‌کرد. فشه در اصطلاح نرد، جفت را گویند و اعتصام اشاره به نگارنده است که در آن زمان لقب «اعتصام السلطنه» داشت (مجله یغما، س 1335، ش 104، 561-562)


جنید میرزا سرانجام در اثر شدت بیماری قلب و یاس از بازیافتن سلامتی در سال 1297 ه.ش در مقر حکمرانی خویش خودکشی کرد و بنا به خواسته‌اش در صومعه سلطان العرفا، ابایزید بسطامی، مدفون گشت. (رجال عصر ناصری، 166)


در اتاق اول صومعه، سنگی بر دیوار سمت راست، نصب شده که اشعار زیر بر آن حک شده است و عبارت «ز بوی تربت سلطان یزید بسطامی» ماده تاریخ فوت سلطان جنیداست. این حانب آن اشعار را خوانده و در زیرمی آورد:

هو الحی الذی لایموت

زباده عرفا هرکه گر خورد جامی                      چو شبلی، چو جنید، او جهد ز هر دامی
مقام و منصب و هرگونه سلطنت که بود           به زیر پا نهد و بگذرد به یک گامی
هزار و سیصد و سی را چو بشمری با هشت    ز هجرت نبی آن فیلسوف اسلامی
به روز چهارم ماه جمادی دوم                         «جنید» گشت چو شبلی شهید ناکامی
غرض چو معتمدالدوله انتحار نمود                   مکان به جنت فردوس با نکوکامی
فزون نما دو چهار و بجوی تاریخش                  «ز بوی تربت سلطان یزید بسطامی»[=1300]
حق را چو جنید از سر جان جویا شد              با پای طلب به طرف پویا شد
القصه به راه بایزید بسطام                            لطفش بدو شعر این چنین گویا شد
ای خوش سر من که در رهت چون باشد         از شوق زیارت تو پر سودا شد
سودای تو بیرون نرود از سر من                     گر از سر جان بایدمی بر پا شد

  سنگ آرامگاه جنید
                 
    سنگ آرامگاه جنید                                              

بسطام نیوز :تصویر جنید میرزا  تصویر جنید میرزا (مجله یغما، س1335، ش104، ص561)


ث - علاءالدین محمد غوری

در قسمت شرق مجموعه در نزدیک مدرسه شاهرخیه، مزاری وجود دارد که به مزار علاءالدین محمد، آخرین شاهزاده غوری، معروف است. در مورد تاریخ احداث آن در دائره‌المعارف «ایرانیکا» ذیل «بسطام» آمده است که در حدود 612 بنا شده است. (دائره المعارف بزرگ اسلامی، 132/12.)

نام او ابتدا ضیاءالدین بود. وی پسر ملک شجاع‌الدین و پسر عموی دو پادشاه غوری یعنی غیاث‌الدین و معزالدین بود. پسر عموهای وی، او را با لقب خداوند (پادشاه) صدا می‌زدند. ضیاءالدین با «ماه ملک» ملقب به جلال الدنیا و الدین، دختر سلطان غیاث‌الدین ازدواج کرد. ماه ملک حافظ قرآن مجید بود و خط زیبا و شایسته‌ای داشت هر سال یک نوبت نمازی دو رکعتی بجا می‌آورد که طی آن دو رکعت، تمام قرآن را ختم می‌کرد. (سرگذشت غوریان، 77)


منهاج‌الدین سراج نویسنده «طبقات ناصری» که از نزدیک با علاءالدین معاشرت داشته درباره همسر علاءالدین محمد این چنین گزارش می‌دهد «آن ملکه در جمال و عفت و زهد در همه دنیا مثل نداشت و والد این کاتب با او هم شیر و هم مکتب بود و این داعی را آن ملکه در حجر عنایت و حرم عصمت خود پرورده بود و تا اوان بلوغ به خدمت بارگاه و حرم او بود و آثار عطوفت او در ذمه این ضعیف بسیار بود. جزاها الله خیرا» (طبقات ناصری، 370)


نویسنده منهاج السراج در ادامه نوشته است «او در هنگام هجوم مغولان به بلاد عراق فوت کرد. درزمان حیات سلطان غیاث‌الدین محمد، مناطقی از سرزمین غور و بُست و وجیر و گرمسیر و درمشان و روزگان به عنوان اقطاع در اختیار ملک علاءالدین بود. هنگامی که دو پادشاه غور به خراسان لشکر کشیدند و در سال 597 ه.ق نیشابور را فتح کردند؛ ضیاءالدین را به امارت نیشابور منصوب کردند. وی در مدت حکومت در آن شهر با مردم به عدل و احسان رفتار کرد تا این که سلطان محمد خوارزمشاه به نیشابور آمد. ضیاءالدین در برابر او مقاومت کرد ولی سرانجام تسلیم شد و حکومت نیشابور را به سلطان محمد خوارزمشاه واگذار کرد و به طرف غور رفت. بعد از آن که سلطان غیاث‌الدین فوت کرد و معزالدین در غزنین به تخت نشست. حکومت فیروزکوه و ممالک غور و غرچستان و زمین داور به ضیاءالدین واگذار شد و در خطبه‌ای او را ملک علاءالدین خواندند.


در سال 601 ه.ق که سلطان معزالدین سرگرم لشکرکشی به خوارزم بود؛ ملک علاءالدین از غور به سمت قهستان و قاین و گناباد لشکرکشید و قلعه کاخ گناباد را فتح کرد و پس از نبرد با اسماعیلیان آن مناطق، به غور بازگشت.


هنگامی که سلطان معزالدین فوت کرد؛ سلطان غیاث‌الدین محمود پسر غیاث‌الدین محمد ازبُست که اقطاع او بود؛ به زمین داور آمد و پادشاهان و بزرگان غور به وی پیوستند و به طرف فیروزکوه حرکت کردند و ملک علاءالدین را که از فیروزکوه گریخته بود از بین راه بازگرداندند و به دستور غیاث‌الدین محمود او را در قلعه اشیار غرچستان زندانی کردند. وقتی که سلطان غیاث‌الدین محمود فوت کرد و پادشاهی غور به سلطان علاءالدین آتسز انتقال یافت او ملک علاءالدین را از قلعه اشیار آزاد کرد و به فیروزکوه آورد و نسبت به او احترام گزارد؛ اما ملک علاءالدین، سپه‌سالار عمر سلیمان را به قصاص خون پسر خود، ملک رکن‌الدین محمود به قتل رساند زیرا ملک رکن‌الدین در سال 603 هجری علیه سلطان غیاث‌الدین محمود قیام کرد و شکست خورد و در منزل سپه‌سالار عمر سلیمان زندانی شده بود تا این که در روز فوت سلطان غیاث‌الدین در سال 607 هجری یکی از غلامان ترک به نام منکورس او را به قتل رساند.


سراج که در آن زمان هجده سال داشته و در فیروزکوه، خود شاهد این ماجرا بوده است؛ در این باره می‌نویسد: «بزرگان غور به اعتراض نسبت به کار علاءالدین محمد نزد سلطان علاءالدین آتسز شکایت کردند او نیز دستور داد ملک علاءالدین را برای بار دوم در قلعه بلروان غرچستان زندانی کنند


بزرگان غور در سال 610 یا 611 هجری بعد از مرگ علاءالدین آتسز شهر فیروزکوه و سرزمین‌های غور را تصرف کردند آن‌ها ملک حسین پسر عبدالملک سرزاد را در فیروزکوه به تخت نشاندند و ملک علاءالدین را از قلعه بلروان آزاد کردند و به طرف غزنین بردند. تاج‌الدین یسلدوز مقدم او را گرامی داشت و او را برای سلطنت در غور و فیروزکوه انتخاب کرد و دستور داد چتر سلطان معزالدین محمد را از سر مقبره‌اش بردارند و به نشانه پادشاهی، بالای سر او بگذارند و سپس وی را به فیروزکوه فرستاد و نزدیک دو سال در آن شهر پادشاهی کرد و خطبه خواندند و سکّه به نام او زدند.


در سال 612 هجری سلطان محمد خوارزمشاه به فیروزکوه آمد و علاءالدین محمد طبق عهد نامه‌ای که در ذی‌الحجه سال 597 در نیشابور امضا کرده بود مقاومتی نکرد و شهر فیروزکوه را در اختیار سلطان محمد خوارزمشاه قرار داد. (همان، 380)


سلطان محمد خوارزمشاه دستور داد تا علاءالدین محمد را به خوارزم ببرند و او را احترام و تکریم قرار دهند. او نزد همسرش ماه ملک اقامت کرد و مدت‌ها در خوارزم با یکدیگر زندگی کردند.


علاءالدین محمد در زمان حکومت خود معتمدانی را به بسطام فرستاده بود و نزدیک مقبره شیخ بایزید بسطامی، زمینی برای خود خریده بود و مرقد خود را از قبل معین کرده بود بنابراین هنگامی که فوت کرد طبق وصیت وی جنازه او را از خوارزم به بسطام انتقال دادند.


در همان شب خادم خانقاه بسطام، شیخ بایزید را در خواب دید که فرمود: «فردا مسافر و مهمانی می‌رسد باید که شرایط استقبال به جای آری. بامداد روز بعد خادم خانقاه از بسطام خارج شد و به انتظار ایستاد تا کجاوه و تابوت سلطان علاءالدین محمد از راه رسید که با احترام آن را به شهر آوردند و دفن کردند و او آخرین پادشاه سلسله غوریان بود.»( همان، 383)


ج - حجت‌الاسلام و المسلمین محمّدحسین روحانی

آن بزرگوار فرزند حاج شیخ عباس، است که در سال 1325 ه.ش دیده به جهان گشود. در سال 1341 پس از رحلت پدر برای کسب فیض از محضر علمای عراق به نجف اشرف مهاجرت کرد و تا سال 1358 در آن شهر اقامت داشت.

از استادان معروف او می‌توان به شهید محمّدباقر صدر، آیت الله خویی، شیخ مجتبی لنکرانی و حضرت امام خمینی اشاره کرد. سه ماه قبل از بازگشت به ایران، حزب بعث عراق، او را به دلیل حمایت از امام، در نجف دستگیر کرد و پس از سه ماه زندانی آزاد کرد.


روحانی پس از بازگشت به ایران در شهر خوانسار اقامت گزید و تا سال 1362 در حوزه علمیه آن شهر به تدریس مبادرت ورزید. سپس به مدّت پنج سال در حوزه علمیه قم به تدریس ادامه داد. در سال 1367 به شاهرود برگشت و مدّت شش سال در حوزه علمیه و دانشگاه آزاد اسلامی به تدریس پرداخت. از سال 1373 تا پایان عمر، مسئولیت امام جمعه ‌بسطام را بر عهده داشت. علاوه بر مسئولیت مذکور، حوزه علمیه بسطام (مدرسه شاهرخیه) را سر و سامان داد و به آن رونق بخشید تا سرانجام در 1380 یکی از مدارس علمی نمونه کشور شناخته شد.


روحانی پس از عمری تلاش و خدمت در تاریخ 1380/7/15
ندای حق را لبیک گفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد و در مقابل مدرسۀ شاهرخیه به خاک سپرده شد.

با تشکر از استاد سیدهادی میرآقایی

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 مرداد 1394    | توسط: بسطام نیوز    | طبقه بندی: بسطام، اخبار شهرستان بسطام، مشاهیر شهرستان بسطام، بایزید بسطامی،     |
نظرات()